به شیخ شهری فقیری ز جوع برد پناه
بدان امید که از لطف خواهدش خوان داد
هزار مساله پرسیدش از مسائل و گفت
که گر جواب نگفتی نبایدت نان داد
نداشت حال جدال آن فقیر و شیخ غیور
ببرد آبش و نانش نداد تا جان داد
عجب که با همه دانایی این نمی دانست
که حق ،به بنده نه روزی به شرط ایمان داد
من و ملازمت آستان پیر مغان
که جام می به کف کافر و مسلمان داد
آذر بیگدلی
پ.ن:به خاطر اینکه حدیث روز رو تو وبلاگ گذاشتم بخش درنگ رو دیگه به روز نمیکنم
بالا نوشت:از خانم های گرامی در خواست میشه که هنگام خواندن این چکامه از فحش دادن به نویسنده ی وبلاگ خودداری کنن. و گرنه من حلالشون نمیکنم![]()
کیم من ؟دردمندی،ناتوانی
اسیری،خسته یی افسرده جانی
تذروی آشیان بر باد رفته
به دام افتاده یی ، از یاد رفته
دلم بیمار و لب خاموش و رخ زرد
همه سوز و همه داغ و همه درد
بود آسان علاج درد بیمار
چو دل بیمار شد،مشکل شود کار
نه دمسازی که با وی راز گویم
نه یاری تا غم دل باز گویم
در این محفل چو من حسرت کشی نیست
به سوز سینه ی من آتشی نیست
الهی در کمند زن نیفتی
وگر افتی به روز من نیفتی
میان بر بسته چون خون خواره دشمن
دل آزاری، به آزار دل من
دلم از خوی او دمساز درد است
زن بد خو بلای جان مرد است
زنان چون آتشند از تند خویی
زن و آتش ،ز یک جنسند گویی
نه تنها نامراد آن دلشکن باد
که نفرین خدا بر هر چه زن باد
نباشد در مقام حیله و فن
کم از نا پارسا زن پارسا زن
زنان در مکر و حیلت گونه گونند
زیانند و فریبند و فسونند
چو زن یار کسان شد، مار از او به
چو تر دامن بود گل،خار از او به
حذر کن زان بت نسرین بر و دوش
که هر دم با خسی گردد هم آغوش
منه در محفل عشرت چراغی
کزو پروانه یی گیرد سراغی
میفشان دانه، در راه تذروی
که ماوا گیرد از سروی به سروی
وفاداری مجو از زن که بی جاست
کزین بر بط نخیزد نغمه ی راست
درون کعبه شوق دیر دارد
سری با تو سری با غیر دارد
*
جهان داور چو گیتی را بنا کرد
پی ایجاد زن اندیشه ها کرد
مهیا تا کند اندیشه های او را
ستاند از لاله و گل رنگ و بو را
ز دریا عمق و از خورشید گرمی
ز آهن سختی از گلبرگ نرمی
تکاپو از نسیم و مویه از جوی
ز شاخ تر گراییدن به هر سوی
ز امواج خروشان تند خویی
ز روز و شب دورنگی و دورویی
صفا از صبح و شور انگیزی از می
شکر افشانی و شیرینی از نی
ز طبع زهره شادی آفرینی
ز پروین شیوه ی بالا نشینی
ز آتش گرمی و دم سردی از آب
خیال انگیزی از شب های مهتاب
گران سنگی ز لعل کوهساری
سبک روحی ز مرغان بهاری
فریب از مار و دوراندیشی از مور
طراوت از بهشت و جلوه ار حور
ز جادوی فلک تزویر و نیرنگ
تکبر از پلنگ آهنین چنگ
ز گرگ تیز دندان کینه جویی
ز طوطی حرف ناسنجیده گویی
ز باد هرزه گو نا استواری
ز دور آسمان ناپایداری
جهانی را به هم آمیخت ایزد
همه در قالب زن ریخت ایزد
ندارد در جهان همتای دیگر
به دنیا در بود دنیای دیگر
ز طبع زن به غیر از شر چه خواهی
وزین موجود افسونگر چه خواهی
اگر زن نوگل باغ جهان است
چرا چون خار سر تا پا زبان است
چه بودی گر سراپا گوش بودی
چو گل با صد زبان خاموش بودی
*
چنین خواندم زمانی در کتابی
ز گفتار حکیم نکته یابی
دو نوبت مرد عشرت ساز گردد
در دولت به رویش باز گردد
یکی آن شب که با گوهر فشانی
رباید مهر از گنجی که دانی
دگر روزی که گنجور هوس کیش
به خاک اندر نهد گنجینه ی خویش
رهی معیری
پیرکی لال سحر گاه به طفلی الکن
می شنیدم که بدین نوع همی راند سخن
کای زِزُلفت صُ صُ صُبحم ش ش شام تاریک
وی ز چهرت ش ش شامم صُ صُ صُبح روشن
تِ تِ تریاکیم و بی شششهد للبت
صَصَصَبر و تَ تَ تابم رَ رَ رَفت از تَتَتَن
طفل گفتا: مَمَمَن را تُتُو تقلید مکن
گُگُگُم شو ز برم ای کَکَکَمتر زِزِزَن
مِمِمیخواهی مُمُشتی به کَکَلّت بزنم
که بیفتد مَمَمَغزت مِمِیان دَدَهن؟
پیر گفتا:وَوَوَالله که مَمَعلومست این
که که زادم من بیچاره ز مادر الکن
هَههفتاد و هَهشتاد و سه سالست فزون
گُگُگُنگ و لَلَلالم بَخَخَلّاق ز من
طفل گفتا: خُخُدا را صَصَصَد بار شُشُکر
که برستم به جهان از مَمَلال و مَمَحن
مَمَمَن هم گُگُگُنگم مِمِمِثل تُتُتو
تُتُتو هم گُگگنگی مِمِمِثل مَمَمَن
انوری ابیوردی
پ.ن۱:میلاد امام رضا(ع) گرامی باد
درود بر تو ای علی پسر موسی،رضا
پ.ن۲:من نمیدونم این پیر مرد چطور پیریه که (ک)تصغیر می گیره؟![]()
و اگه لاله چطوریه که صحبت میکنه؟![]()
کسی که احساس فراوان دارد فراوان می داند
ووه نارک
ای دل و جان عاشقان شیفته ی لقای تو
سرمه ی چشم خسروان ، خاک در سرای تو
مرهم جان خستگان ،لعل حیات بخش تو
دام دل شکستگان ، طره ی دلربای تو
در سر زلف و خال تو رفت دل همه جهان
کیست که نیست در جهان عاشق و مبتلای تو ؟
آینه ی دل مرا ،تو روشنی ده از نظر
تا که ببینم اندرو ، طلعت دلگشای تو
جام جهان نمای من روی طرب فزای توست
گر چه حقیقت منست جام جهان نمای تو
کام دلم زلب بده وعده بیشتر مده
زانکه وفا نمیکند عمر من و وفای تو
نیست عجب اگر شود زنده عراقی از لبت
کاب حیات میچکد از لب جان فزای تو
فخر الدین عراقی
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب میکشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنیست
فروغ فرخزاد
پ.ن:پیشاپیش عیدتون مبارک
اي همه افلاكيان فرمان برت
اي دو صد خورشيد عبد قنبرت
اي تو لبيك دعاي مصطفي
يا اميرالمؤمنين يا مرتضي
عرش باشد عاشق سجادهات
منبر و محراب هم دلدادهات
اي دل تو همسفر با فاطمه
اي اذان آخرت يا فاطمه
آمده تا فاطمه وقت سفر
دوره خانه نشيني شد به سر
آمده بر شام هجرانت سحر
دست »سيلي زن« نميبيني دگر
اي كه از غمها دلت آكنده بود
از رخ زهرا دلت شرمنده بود
دست نامردي غرورت را شكست
بي حيا سنگ صبورت را شكست
تو اسير فرقهاي خائن شدي
بي نصيب از ديدن محسن شدي
حاليا كردي محاسن را خضاب
از عزا در آمدي يا بوتراب
ميدهد زخم سرت بوي بهشت
ميروي ديدار بانوي بهشت
دستهاي بسته تو باز شد
ليك غمهاي حسن آغاز شد
بعد تو با غم عجين گردد حسن
دومين خانه نشين گردد حسن
گر تو سلمان و ابوذر داشتي
ميثم و مقداد و قنبر داشتي
ليك فرزندت ندارد يار و كس
در حريم خود ندارد همنفس
رفتي و ويرانه ويرانتر شده
چشم مسكين و يتيمان تر شده
رفتي و كردي وصيت با حسن
جسم من در نيمه شب بنما كفن
با همه گفتي تو با صد شور و شين
جملگي باشيد غمخوار حسين
التماس دعا
مرد عابدی شیطان را در خواب دید خوب که او را بر انداز کرد متوجه رشته طنابها و زنجیر های زیر بغل او شد از او پرسید اینها از برای چه هستند؟
شیطان پاسخ داد: با اینها مردمان را اسیر میکنم آنها که سست اراده اند با این طنابها و آنهایی که سر سخت ترند با این زنجیر ها
مرد عابد که سخت متعجب شده بود پرسید: مرا با کدام خواهی بست ؟
شیطان لبخندی زد و گفت : تو خود به دنبال من می دوی و برای اسارتت نیازی به هیچ یک از اینها نیست. اینها برای کسانیست که که از من فراری اند
سعی نکن خلاف جریان باد آب دهان بیندازی
نیچه
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام ،
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه ی کوچک ما
سیب نداشت
حمید مصدق